پدر بزرگ و مادر بزرگ عزیز

دیروز رفتم سری به پدر بزرگ و مادر بزرگم زدم اونم با چی؟ با یه پرده حصیری که سفارش داده بودم ...بدون ماشین به دوشم کشیدم و این ور و اونورم میرمنیشخند

پدر بزرگ راهروی خونشون که طبقه آخرن رو گلستان کرده بود پر از گلدونای پر گل شمعدونی ...رز و حتی یاس...دلم باز شدقلب

وقتی از گلا تعریف کردم نشست و برام از حیاط خونه ای گفت که سالهاست از اونجا رفتن...خونه ای با سقف شیروانی و شیشه های رنگی که ناودونش همیشه تو یادم موندهبغل

ظهرای تابستون زیر تیغ آفتاب میپریدم تو حوضش...ماهیای قرمزش توی اون آبی فیروزه ای میدرخشیدنخیال باطل

میگفت یادته گلای اطلسی رو بالای دیوار...اون رز گوشه باغچه که تا دم پنجره میومد...یادمه سال آخری که اونجا بودیم 43 تا گل داده بود... درخت انگور و شاتوت...آلبالو...گل خرزره صورتی

دلم پر کشید به بچگیام  به خونه بزرگ و کلنگی تو منیر*یه واای خدا هر وقت می رفتم خونشون از خوشحالی قلبم تند تند میزدخجالت

به پدر و مادر بزرگ پیری که الان آپارتمان 90 متری تو ستارخان براشون قفسه و روز و شباشون تو خاطرات اون خونه قدیمیه که شبای تابستونش تو حیاط میگذشت و زمستوناش زیر کرسی با صدای تق تق ناودون

هر سال عید بابابزرگ 10 جعبه بنفشه میخره به رسم سالایی که تو باغچه میکاشت و همشون رو میذاره تو یه وجب تراسلبخند

به این نتیجه رسیدم که ما جوونا فقط آرزو نداریم اونایی هم که پیرن با امید و آرزوهاشون زنده اندقلب

اینم عکس پرده حصیری که خریدم قیمت 30000 تومان از پل چوبی

/ 10 نظر / 84 بازدید
بانو

مبارکه... خوشگل هم هست... واقعا قدیم یه حس و حال دیگه ای داشت...

گیسو خانوم

مبارکه عزیزم خیلی خیلی خوشگله [قلب] من که هنوز بهترین جای دنیا به نظرم خونه مادربزرگمه که البته الان جاش یه آپارتمان 32 واحدیه [ناراحت]

دنیایی به رنگ یاسی

سلام عزیزم چقدر وبلاگت قشنگه و تر و تمیزه. تازه عکس پرده هم خیلی عالیه .مدلش جالبه

نفس

آخی خیلی نازه خانوم خوش سلیقه

فیونابانو

من وقتی نوزده بیست ساله بودم فکرمیکردم وای یه آدم سی ساله چقدرسن بالاست ویه آدم 40 ساله چقدرپیره.ولی الان که خودم سی سالمه نه تنهاحس سن بالایی دارم بلکه هنوزم توحال وهوای تین ایجری هستم ودلم نمیخواددربیام .مسلماسن بالاترهام اونقدرکه دگرون پیرمیبینندشون خودشونو پیرنمیدونن.درمورد امیدوآرزو هم همینطور.مافکرمکنیم اینادیگه پیرندو چیزی ازدنیانمخواندامااونا هم هنوزامیدوآرزو دارندبلکه هم بیشتر.به نظرم تازه هرچی سن بالاترمیره تعلقات بیشترمیشه و به دنبالش آروهاهم همینطور.چون وقتی سن کمه خودمون هستیم وخانواده ونهایتا یه دوستی یاعشقی....ولی بزرگ ترکه میشیم شوهرمیادبچه میادنوه میاد وبه دنبالش هدفهاهم بزرگتروبیشتر میشه......

فیونابانو

آرزومه یه باردیگه تواون خونه هازندگی کنم هرچندیه مدت کوتاه.[رویا] منم ازاین پرده هادام وخیلی میدوستمشون.ازپل چوبی هم خریدم ولی تواین خونه وصلش نکردم[چشمک]

یاسمن

سلام هانابانو من از وبلاگ بانو (دل‌می‌نوازد) به وبلاگت اومدم از تعریفت از خونه قدیمی پدربزرگت خیلی خوشم اومد حتی تونستم که تصورش کنم پرده حصیریت هم مبارک باشه[قلب]

نفس

آپ کن هانا جون با خبر بشیم از حالت

دردونه

ببینم مگه اصفهان ؟ اخه نوشتی از پل چوبی ....