ممنونم دوستام

تو این مدت کمی که مینویسم خیلی حالم خوب شدهلبخند

خدایا شکرت دوستای خیلی خوبی پیدا کردم...نفس جان...گیسوخانوم...فیونابانو...یاسی پر انرژی... بانویی ...صبا و... خیلی دوستای دیگه

همشون مهربونن و پر از انرژی مثبتماچ

کمی احساس افسردگی میکردم ...دوست ندارم تسلیم ناراحتی باشم برای همین با دلم یکی شدم و ازش پرسیدم ای دلکم چرا ناراحنی؟(با صدای بچه گونه)

دلم گفت تو اصلا به من محل نمیذاری ناراحتهمش سرت شلوخه من و بیرون نمیبری ابرویه کار پر تحرک نمیکنی کمی سرحال شیم افسوسهمش غصه کارای فامیل همسریت و میخوری منتظر...دغدغه ات شده فقط کارگاهت و کارخونه...پَ من شی؟دلقک

خولاصه این دلک از موقعیت حسابی استفاده کرد و کلی غر غر کرد.

منم نشستم حرفاش رو نوشتم وتصمیماتی گرفتم...و نتیجه این شد که از پیاده روی روزانه شروع کنم و بعد مراحل بعدی رو اجرایی کنم نیشخند

تصمیم بعدی واسه آخر هفته است...چند تا موقعیت برای بیرون رفتن مینویسم  که از قبل برنامه داشته باشم که در عمل انجام شده قرار نگیرم.عینک

دوستام یه سوال کسی میدونه لوازم اسکی برای کسی که میخواد شروع کنه چنده و چه مارکی خوبه...عاشقشم...از خود راضی

راستی نفس خیلی خوشحالم که دوستی مثل تو دارمقلب 

/ 3 نظر / 11 بازدید
بهار

سلام هانا بانو جون... همه ی وبلاگت رو خوندم...آخی ... مامان شوهرا چرا عروسوشانو با حرفاشون میرنجونن؟؟؟ مگه خودشون عروس نبودن؟؟؟ من که مجردم اما اجیام که شوهر دارن...اونام همش میگن مامان شوهراشون با حرفاشون ناراحتشون میکنن...انگار تا بوده همین بوده...حتی مامانم هم خیلی از مادر شوهرش رنجیده به خاطر همین من مامان بزرگ(پدریمو) دوست ندارم..اصن.. من فک کنم خیلی از شما کوچیک تر باشم به خاطر همین نمیتونم هیچ وقت براتون کمک باشم اما میتونم از تجربیاتتون درس بگیرم... امیدوارم تجربیاتتون شیرین باشه مث عسل... دوس دارم بدونم چند سالتونه اجی هانا... بازم میام پیشتون... [گل] خوشبخت باشی همیشه اجی...

فیونابانو

دقیقامنم ازموقعی که مینویسم خیلی حس بهتری دارم و دوستاموهم خیلی میدوستم.بازدن حرفای خودم.باخوندن حرفای اونا حس میکنم تنهانیستم.... کارگاه داری دوستم؟کارگاه چی؟بدوبیابگومردم ازفضولی[زبان]

گیسو خانوم

عزیزم تو خودت خوبی [بغل][بغل] چه خوب که برنامه ریزی کنی. به ما هم یاد بده از این حالت خمودگی دربیایم